پیچیده نویسی را دوست ندارم

علی شروقی: «احتمالا گم شده ام» اولین رمان سارا سالار است که اخیرا منتشر شده.راوی این رمان زنی است که در حین اتوبان گردی گذشته اش را با دوستی به نام «گندم» به یاد می آورد.رمان ریتم تندی دارد و مدام بین گذشته و حال راوی در رفت و آمد است.به بهانه انتشار این رمان با سارا سالار گفتگویی کرده ام که می خوانید.


یعنی برای نوشتن این رمان اتوبان گردی می کردید؟

 نه،این تجربه را قبل از اینکه تصمیم به نوشتن این رمان بگیرم داشتم.یعنی از زمانی که داستان کوتاه می نوشتم.پسرم مهد کودک می رفت و از خانه ما تا مهد کودک خیلی راه بود.این ذهنیت درباره اتوبان و بیلبورد و رادیو از همان موقع شکل گرفت و هنگام نوشتن این رمان از آن استفاده کردم.

 با راوی اول شخص مشکلی نداشتید؟

به این خاطر این سوال را میپرسم که در ایران انتخاب راوی اول شخص یک جور خطر کردن است.چون خیلی ها او را با نویسنده یکی می گیرند. من نگران این ماجرا نبودم.البته طبیعی است که وقتی با نظرگاه «من-راوی » می نویسی چنین فکری پیش می آید ،ولی برای من خیلی مهم نبود که کسی چنین فکری بکند.قصدم این بود که این داستان را بنویسم و مطمئن بودم تنها فرمی که به درد روایت این رمان می خورد ،نوشتن با نظرگاه «من-راوی» است.به نظرم اگر این داستان را سوم شخص روایت می کرد اصلا این طور که هست در نمی آمد.

در این رمان ،ارتباط راوی با «گندم» ،طوری روایت شده که شخصیت «گندم» یک حالت نمادین و غیر واقعی پیدا کرده است.وقتی رمان را می خواندم احساس می کردم «گندم» بیشتر یک شخصیت خیالی و تجسم آرزوهای سرکوب شده راوی است.آیا خودتان هم چنین نگاهی به« گندم» داشتید؟

من دلم میخواست نوعی حالت شک و تردید بین واقعیت و خیال برای خواننده به وجود بیاید.یعنی هم این طور به نظر برسد که «گندم» واقعا وجود دارد و هم حضورش طوری باشد که انگار بخشی از خیالات راوی است.اگر این حالت به وجود آمده باشد ،من به خواسته ام رسیده ام.من خودم وقت نوشتن این داستان درگیر این مسئله بودم که واقعا چه مرزی بین واقعیت و خیال وجود دارد.چون فکر می کردم بعضی از چیزهای خیالی هم می توانند جزئی از واقعیت وجود آدم باشند همانطور که بعضی از واقعیت ها هم خیالی به نظر می رسند. می خواستم این مرزها در رمان خیلی مشخص نباشد.چون واقعیت و خیال در نهایت آن چنان فرقی هم با هم ندارند.«گندم» چه وجود خارجی داشته باشد و چه بعدی از بعدهای وجود خود راوی باشد،به هرحال دغدغه ذهنی این آدم است و این برای من مهم بود نه مشخص کردن واقعی یا خیالی بودن او.

می گویید به عمد خواسته اید مرز خیال و واقعیت را مشخص نکنید اما گاهی «گندم» بیش از آنکه چیزی بین خیال و واقعیت باشد،بیشتر خیالی به نظر می رسید.

 خب،بخشی از این قضیه به ناخودآگاه من بر می گردد ولی درگیری ذهنی ام این بود که مرز خیال و واقعیت را مشخص نکنم.

به نظر می رسد رابطه راوی با «گندم» بیشتر بر پایه یک جور عشق و نفرت شکل گرفته نه بر پایه دوستی صرف.

 بله،همانطور که در زندگی واقعی هم پیش می اید که با آدم هایی روبه رو می شویم که هم دوستشان داریم و از قدرتهایی که دارند لذت می بریم و هم به این خاطر که خودمان در حد آنها نیستسم ممکن است از آنها بدمان بیاید.

 در رمان هایی از این دست معمولا شهر ،مجال بیشتری برای ایفای نقشی موثر در رمان پیدا می کند.چرا در رمان تان از تمام ظرفیتهای شهر استفاده نکرده و تنها به سراغ بیلبوردها و رادیو رفته اید؟

این بیشتر به جنس زندگی راوی رمان بر می گردد.کسی که بیشتر با ماشین این ور و آن ور می رود طبیعتا زیاد لابه لای مردم نیست .زندگی آدم هایی که ماشین دارند بیشتر در اتوبان می گذرد و بنا بر این بیشتر با همین بیلبوردها سر و کار دارند نه با چیزهای دیگر.شهر به دلیل نوع زندگی راوی در همین حد برایش مفهوم داشته نه بیشتر از آن.

کارکرد داستانی این بیلبوردها یا جمله هایی که از رادیو شنیده می شوند چیست؟آیا اصلا کارکردی مد نظرتان بود یا فقط به عنوان رنگی از پس زمینه از آن ها استفاده کردید؟

 قصد خودم این بود که کارکرد داشته باشند .برای همین بیلبوردها و شعارهای رادیویی را انتخاب کردم و تصادفی در داستان نیاوردم.دوست داشتم از ترکیب این ها ذهنیتی از جامعه و انسانی که در این شهر زندگی می کند و وضعیت اجتماعی و سیاسی خودمان ،ارائه دهم.البته خودم نمی توانم بگویم این ذهنیت در داستان چقدر ساخته شده است.

راوی این داستان،بر عکس بعضی از داستانهای زنانه سعی نمی کند خود را به طور مطلق از زندگی روزمره جدا کند و در برابر آن قرار بگیرد.او ادمی است که در عین گرایش های نا متعارف،حدود را رعایت می کند و گاهی لحظه های خوشایند زندگی اش از دل همان زندگی روزمره بیرون می آیند .یعنی از دل اتفاق های نامتعارفی که از جنس زندگی روزمره هستند نه جدا از آن.

خوشحالم اگر این داستان توانسته است چنین معنایی را برساند.خیلی دلم می خواست قصه آدمی را بگویم که دارد زندگی عادی اش را می کند.چون فکر می کنم در زندگی همین لحظه ها و اتفاقات کوچک مهم هستند.اتفاق هایی که گاهی متوجه شان نیستیم.مثلا گاهی ممکن است هیچ خوشگذرانی ای لذت نوشیدن یک استکان چای را به آدم ندهد.راوی داستان من آدمی است که با اینکه شرایط اقتصادی اش بد نیست و به نقطه امنی از زندگی رسیده است در درون خود احساس خلاء می کند.آنچه باعث این احساس می شود لزوما یک امر خیلی مهم و کلی نیست.گاهی ادم فکر می کند حتما باید اتفاق خیلی مهمی بیا فتد تا احساس خوشبختی کند در حالی که چنین نیست.

فکر نمی کنید تغییر حال حاصل از لحظه های کوچک بیش از حد موقتی و گذرا هستند؟

در مورد این داستان به طور مشخص،باید بگویم که شخصیت این داستان یک روزه تغییر نکرده است.این شخصیت سالهاست که ذهنش درگیر است و داستان ،از نقطه اوج این درگیری آغاز شده است.یعنی این شخصیت یک پروسه ای را طی کرده و تنهایی هایی را تحمل کرده و اکنون که به این نقطه از زندگی رسیده احساس می کند اگر گهگاهی دچار دردسر نشود ،زندگی اش خیلی یکنواخت و خسته کننده می شود.ما نمی توانیم بگوییم همه چیز واقعا در عزض یک روز برای این شخصیت اتفاق می افتد.اما من دوست داشتم راوی آنچه را در نهایت می خواهد به آن برسد،در حوادث کوچک پیدا کند.

اتفاقا نوع دغدغه های راوی شخصیت او را از« گندم »جالب تر کرده است.چون در این داستان روی اعتماد به نفس و قدرت «گندم» خیلی تاکید شده و این نمی گذارد که تناقض هایی که چنین آدمی ممکن است داشته باشد اشکار شوند.برای همین «گندم» قدری یک بعدی تر از راوی است.

 شاید،ولی واقعیت این است که همه آدم ها دنبال کسی مثل «گندم» می گردند و دوست دارند به چنین آدمی نزدیک شوند.یعنی به آدمی که بهتر می تواند تصمیم بگیرد و بیشتر به خودش مطمئن است.اما راوی به آدم هایی که دور و بر ما هستند نزدیک تر است برای همین شخصیت ملموس تری دارد و بیشتر با او احساس نزدیکی می کنیم.

راوی داستان،یک جور آشفتگی ذهنی دارد .اما این آشفتگی به زبان داستان راه پیدا نکرده است.

من اصلا به این مسائل فکر نمی کنم و درگیر این چیزها نیستم.دوست دارم خیلی راحت و ساده و جدا از این فکرها بنویسم.هنگام نوشتن این داستان ذهنم درگیر مسائل و مفاهیمی مثل ابعاد مختلف ادم ها و مطلق گرایی و نسبی گرایی و تقدیر و انتخاب و هویت و بی هویتی و مسائلی مانند این ها بود و دوست داشتم این مسائل را در یک داستان ساده و راحت و بدون پیچیدگی بیان کنم.البته این فرم در ناخود آگاه من شکل گرفت .دوست داشتم فرم داستانم عین واقعیت باشد.یعنی شخصیت داستان ،هم با مسائل عینی سر و کار داشته باشد و هم با امور ذهنی .در واقع سعی کردم داستانم ترکیبی از عینیات و ذهنیات باشد.موقع نوشتن اصلا به این که بیایم و پیچیده بنویسم فکر نمی کنم و داستانم را صاف و پوست کنده شروع می کنم و سعی می کنم تا آنجا که ممکن است صادقانه بنویسم .چون صداقت هنگام نوشتن خیلی کمکم می کند.

به نظرم هنگام نوشتن این داستان ،خیلی آگاهانه رفت و برگشتهای زمانی را کنترل کرده اید.یعنی انگار خیلی مراقب بوده اید که ریتم داستان از دست تان خارج نشود .

 اتفاقا وقتی این داستان را می نوشتم رعایت ریتم خیلی برایم سخت بود و این رفت و برگشتها خیلی اذیتم می کردند.یک جاهایی دلم می خواست بیشتر توضیح بدهم اما نمی شد چون ریتم کاملا به هم می خورد.وقتی قسمتهای نوشته شده را می خواندم به نظرم می رسید باید برای حفظ ریتم بعضی قسمتها را کم و زیاد کنم.البته بیشتر وقتها در حین نوشتن هرجا داستان از ریتم خارج می شد متوجه می شدم.اما کلا حفظ کردن ریتم کار خیلی سختی است و من مجبور بودم ریتمی را که داستان از اول بر اساس آن نوشته شده بود تا آخر حفظ کنم.

گفتید قبلا داستان کوتاه می نوشتید.آنها را تا به حال چاپ نکرده اید؟

نه،احتمالا گم شده ام اولین کتاب چاپ شده من است و همین جا باید به این نکته اشاره کنم که من این کار را در کارگاه رمان شهر کتاب نوشتم که آقای محمد حسن شهسواری آن را اداره می کرد و باید بگویم که این کارگاه کلا دید من را نسبت به کارگاه های داستانویسی تغییر داد. در این کارگاه بود که من به آن چیزی که می خواستم بنویسم و زبان خودم و صداقتی که باید در نوشتن داشته باشم نزدیک شدم.

چاپ شده در روزنامه فرهیختگان